و روز های قشنگی باقی مانده است که قرار است در آن تو حرف بزنی و من موج به موج صدایت را در سلول های مغزم ذخیره کنم ...چشم هایم را ببندم ...عطر وجودت را به ریه هایم بکشم و به خودم حسودی کنم به خاطر داشتنت ....
#من_نویس
1.جنتلمن به سلامتی رسید و مستقر شد و الان 2 روزه کارشو شروع کرده البته چون تو منا
بغلش میکنم ؛اشک در چشمانم جمع میشود و این بغض لعنتی گلویم را خراش میدهد ...
زل میزنم در چشمانش و خیسی اشک را روی گونه هایم حس میکنم ...
آخرین باری که رفت 9 سال تا بازگشتنش زمان برد ...اما این بار مطمئنم که زود برمیگردد ...
*پشت سرش آب ریختم و نقاب ساختگی آرامش را به چهره ام زدم و برگشتم در اتاقی که
*عشق جان ما را بگو ؛ عشق های مردم یک لبخند میزنند وسط گونه هاشان دو تا چال عمیق میرود تو ؛
اما جنتلمنمان چال چشم دارد و کناره چشمش چال میفته :)_هر بار خواستم انگشتم را فرو ببرم تو چال چشمش ، انگشتم رفته تو چشمش و نابود شده :)_
*عشق های مردم یک عطر خاص میزنند که از صد کیلومتری هم معلوم میشود که دارند
و ترا به اندازه ی جانم دوست دارم جانان من :)
_____________________________________________________
1.این روزها اگه پانی ، فری، امین ، ماهان و آرمان نبودن همه کارای منو جنتلمن عقب میفتاد :)
2.مرسی از مامان قشنگم که همراهمه
3.دارم یه دفتر خوشگل و رنگی طراحی میکنم که شب عروسیم مهمونا برام یادگاری ب
خب دوستان جان :)همتون میدونید که به علت فوت بابای آذر که یکی از دوستای صمیمی و نزدیکمه و همچین خیاط هنرمندو باسلیقه ام ؛جشن موکول شد به بعد از چهلم پدر عزیزش که خودش کلی تهدید و اینا که خیلی بیجا کردید تاریخ عروسیو عوض کردید و این حرفا ؛جنتلمن جانمم به اذر گفت :حالا تغییر کرده و اصرار و تهدید فایده